امیـــــدغریبـــــان زهـــــرا

امیـــــدغریبـــــان زهـــــرا

امیـــــدغریبـــــان زهـــــرا

بـــدون لطفــ وعنــایتــ تــو،
مثــل کــویــر،خشکــ مــی مــانیــم....
رحمتتـــ راببــاربــرمــا،
ای حضـــرتِــــ بــاران((عــــــج))

پیوندها

♥کـــــارت عروســــی♥


نزدیک *عملیات رمضان* بود.
همه آماده می شدند برا عملیات و معمولا کسی *مرخصی* نمی گرفت تا بعد از عملیات.

ولی یه جوون اومد و گفت اگه امکانش هست اجازه بده من برم شهرمون؟!
گفتم برا چی؟

گفت آخه *عروسیمه و کارت هم پخش کردیم* و خانواده مدام زنگ می زنن و می گن چرا

نمیایی؟!
بهش اجازه دادم برگرده.
گفت:
ازم راضی هستی؟
گفتم :

آره. برو ولی مراسمت تموم شد *یک هفته ای برگرد* چون نیرو نیاز داریم.
*خداحافظی کرد* و راه افتاد.

عصر همون روز که بچه ها داشتن برا عملیات تجهیزات می گرفتن یکی رو دیدم کنار

تانکر آب، داره *وضو* می گیره.

خیلی شبیه اون جوون بود.

رفتم جلوتر *دیدم همونه.*

تعجب کردم و پرسیدم مگه نرفتی برا عروسیت؟
گفت:

چرا؛ حتی تا نزدیک *پلیس راه اهواز* هم رسیدم ولی یه دفعه یادم اومد
که برا مجلس عروسی ام *کارت دعوتی هم به اباعبدالله(ع) دادم*

و ایشون رو هم دعوت کردم.

دیشب هم *خواب* دیدم مراسم عروسیم تو *گودال قتلگاه* برپاست
و *امام حسین(ع)* و *حضرت زهرا(س)* هم اومدن.

تا یاد این خواب افتادم دیگه نتونستم برم و برگشتم.
حالا هم اگه سالم برگشتم از عملیات، میرم برا عروسیم و گرنه که دعوت شده ام.

همون شب گردانمون وارد عمل شد و به خط زد.

صبحی که داشتم بین *مجروحها و شهدامون* می گشتم چشمم به همون جوون خورد.
*خوابـــش تعبیــر شده بود و اربابــش حسیـــــن(ع) دعوتـــش کـرده بـود...*

                  


  • سنا ♥عاشق مهدی فاطمه♥

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">