امیـــــدغریبـــــان زهـــــرا

امیـــــدغریبـــــان زهـــــرا

امیـــــدغریبـــــان زهـــــرا

بـــدون لطفــ وعنــایتــ تــو،
مثــل کــویــر،خشکــ مــی مــانیــم....
رحمتتـــ راببــاربــرمــا،
ای حضـــرتِــــ بــاران((عــــــج))

پیوندها

۳ مطلب با موضوع «فقر» ثبت شده است

♥اینجـــاکســـانی هستنـــد...♥

این جا کسانی هستند که

از فقر

لباس تنشان

همچون ساپرت بی دردان است
 

♥می خواهمـــ بنویسم ...♥


می خواهم بنویسم ...

از پینه دوزی که سوزنش ، جیبی را می دوزد.

که چشمان کودک فالگیر به آن دوخته شده

از نقاشی که هنر را سر چهارراه به دو سکه می فروشد.

از دوستت دارم هایی که از سر تعارف بر زبان می آیند

و از خونِ بیچارگانی که در شاهرگ زمین لخته شده

اینجا

دل ها از محبت زیاد تَرَک می خورند

و سکوت اتاق ها ، صدا را در حنجره خفه می کند

اینجا آفتاب ، مرده است

هوا که سرد شد ، یادت باشد دستانت را ها کنی ..

اینجا هیچ دست گرمی دستانت را لمس نخواهد کرد ...

♥کودکان و ایتام را همین الان دریابیم .....♥


روزی گذشت پادشهی از گذرگهی                    فریاد شوق برسرهر کوی وبام خواست

پرسید زان میانه یکی کودک یتیم                 کاین تابناک چیست که برتاج پادشاست

آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست          پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست

نزدیک رفت پیرزنی کوژ پشت و گفت            این اشک دیده من وخون دل شماست

مارا به رخت وچوب شبانی فریفته است         این گرگ سالهاست که با گله آشناست

آن پارسا که ده خرد و ملک رهزن است          آن پادشا که مال رعیت خورد گداست

بر قطره سرشک یتیمان نظاره کن                 تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست

پروین به کجروان سخن از راستی چه سود    کو آنچنان کسی که نرنجد زحرف راست

منبع:دیوان پروین اعتصامی