امیـــــدغریبـــــان زهـــــرا

امیـــــدغریبـــــان زهـــــرا

امیـــــدغریبـــــان زهـــــرا

بـــدون لطفــ وعنــایتــ تــو،
مثــل کــویــر،خشکــ مــی مــانیــم....
رحمتتـــ راببــاربــرمــا،
ای حضـــرتِــــ بــاران((عــــــج))

پیوندها

۷ مطلب با موضوع «داستان کوتاه» ثبت شده است

شیخ محمد حسان بازگو می کند

شیخ محمد حسان بازگو می کند که روزی با یک جوان تند رو در حال بحث بودیم که از او پرسیدم :
آیا منفجر کردن یک مرکز فساد در کشوری اسلامی حلال است یا حرام؟
او هم در جواب گفت بدون شک حلال بوده و کشتن آنها نیز جایز است.
به او گفتم اگر در هنگام گناه آنها را بکشی تکلیف آنها چه میشود؟
جوان نیز گفت بدون شک به جهنم می روند 
پرسیدم شیطان میخواهد آنها را کجا ببرد؟
جوان گفت به جهنم
به
او گفتم   پس شما با شیطان همدست هستید تا آنها را به جهنم ببرید!!!

بعد از آن رخدادی از پیامبر اسلام ( صلی الله علیه و سلم ) را بازگو نمودم که روزی از کنار جنازه یک نفر یهودی گذر نمود و بعد از آن شروع کردن به گریه نمودن ، اصحاب پرسیدن که ای رسول الله ( صلی الله علیه و سلم ) چرا گریه می کنید؟ فرمود :او از دست من خارج شده و به جهنم می رود... 
بعد من به جوان گفتم نگاه کن که شما چطور فکر می کنید و رسول الله ( صلی الله علیه و سلم ) چگونه سعی و تلاش می نمود که مردم را راهنمائی نموده و از عذاب جهنم نجات دهد.

شما در چه مسیری حرکت می کنید و رسول خدا ( صلی الله علیه و سلم ) در چه مسیری.......

♥تــوبـــه ســـردستــــان راهـــزنــان♥

یکی از علماء از کربلا و نجف برمی گشت ولی در راه برگشت در اطراف کرمانشاه و همدان گرفتار دزدان شده و هر چه او و رفقایش داشتند، همه را سارقین غارت نمودند.
آن عالم می گوید : « من کتابی داشتم که سالها با زحمت و مشقّت زیادی آن را نوشته بودم و چون خیلی مورد علاقه ام بود در سفر و حضر با من همراه بود، اتفاقاً کتاب یاد شده نیز به سرقت رفت، به ناچار به یکی از سارقین گفتم من کتابی در میان اموالم داشتم که شما آن را به غارت برده اید و اگر ممکن است آن را به من برگردانید زیرا بدرد شما نمی خورد».
آن شخص گفت: « ما بدون اجازه رئیس نمی توانیم کتاب شما را پس بدهیم و اصلاً حق نداریم دست به اموال بزنیم ».
گفتم: « رئیس شما کجا است ».
گفت: « پشت این کوه جایگاه او است » .
لذا من به همراهی آن دزد به نزد رئیسشان رفتیم، وقتی وارد شدیم دیدم که رئیس دزدها نماز می خواند. موقعی که از نماز فارغ شد آن دزد به رئیس خود گفت:
«
این عالم یک کتابی بین اموال دارد و آن را می خواهد و ما بدون اجازه‎ی شما نخواستیم بدهیم ».
من به رئیس دزدها گفتم: « اگر شما رئیس راهزنان هستید، پس این نماز خواندن چرا؟ نماز کجا؟ دزدی کجا؟ ».
گفت: « درست است که من رئیس راهزنان هستم ولی چیزی که هست، انسان نباید رابطه‎ی خود را با خدا به کلّی قطع کند و از خدا تماماً روی گردان شود، بلکه باید یک راه آشتی را باقی گذارد. حالا که شما عالمید به احترام شما اموال را برمی گردانیم ».
و دستور داد همین کار را کردند و ما هم خوشحال با اموالمان به راهمان ادامه دادیم.
پس از مدّتی که به کربلا و نجف برگشتم، روزی در حرم امام حسین - علیه السّلام - همان مرد را دیدم که با حال خضوع و خشوع گریه و دعا می کرد. وقتی که مرا دید شناخت و گفت:
«
مرا می شناسی؟ »
گفتم: « آری! »

گفت: « چون نماز را ترک نکردم و رابطه ام با خدا ادامه داشت، خدا هم توفیق توبه داده و از دزدی دست برداشتم و هر چه از اموال مردم نزد من بود، به صاحبانشان برگرداندم و هر که را نمی شناختم از طرف آنها صدقه دادم و اکنون توفیق توبه و زیارت پیدا کرده‌ام ».

                                             

منبع:پاداشها و کیفرها

 

♥شخصیــــــت وبــــزرگــــواری♥

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ


نظام الملک حسن بن اسحاق از امیران جوانمرد و بزرگوارى بود، که اگر کسى هدیه اى نزد او مى برد، او علاوه بر جایزه به دادن به هدیه آورنده آن هدیه را بین حاضران تقسیم مى کرد. روزى کشاورز مستضعفى سه خیار نزد او به رسم هدیه آورد، او یکى از آنها را خورد، سپس دومى و سومى را نیز خورد و چیزى به حاضران نداد، و صد دینار به آورنده خیار جایزه داد.
پس از خلوت شدن مجلس ، یکى از نزدیکان نظام الملک که گستاختر بود، به امیر گفت : ((چطور شد امروز حاضران و ما را از هدیه ، محروم نمودى ؟))

نظام الملک گفت : هر سه خیار را چشیدم دیدم تلخ است ، همه آنها را خوردم ، و به کسى ندادم تا مبادا بى صبرى کند و بگوید تلخ است ، و آن کشاورز بینوا از هدیه اى که آورده بود شرمنده شود، من حیا دارم از اینکه اگر کسى نزد من هدیه آورد، او را محروم و شرمنده کنم ، از این رو به رنج تلخى خیارها صبر کردم تا زندگى آن کشاورز بینوا تلخ نشود


اقتباس از جوامع الحکایات ، ص 174

 



 

♥درخــــــــت ومســــــافـــــر♥

کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.
رفت‌ که‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.
نهالی‌ رنجور و کوچک‌ کنار راه‌ ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ کنار جاده‌بودن‌
و نرفتن؛

 درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروی‌ و بی‌رهاورد برگردی. کاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست...

مسافر رفت‌ و گفت: یک‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند! پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.
و نشنید که‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام‌ و سفرم‌ را کسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ که‌ باید.


مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ کرده‌ بود...
به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ که‌ روزی‌ از آن‌ آغاز کرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود.
زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.

مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت
.
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در کوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ کن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز که‌ می‌رفتی، در کوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور کمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.
حالا در کوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در کوله‌ مسافر ریخت...


دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نکردم‌ و تو نرفته‌، این‌ همه‌ یافتی!
درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود ، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست ...


 

♥داستــــان زیبــــااززبـــان امـــام صــادق(ع)♥


امام صادق‌(ع) فرمود: روزی سلمان در بازار آهنگران عبور می‌کرد، دید جوانی فریاد می‌کشد و جمعیت بسیاری دور او را گرفته‌اند و آن جوان به روی زمین افتاده و بی‌هوش شده است. مردم تا سلمان را دیدند نزد او آمدند و گفتند: گویا به این جوان، بی‌هوشی یا دیوانگی روی آورده است. به بالین او بیایید و از خدا بخواهید، تا وی نجات یابد.

وقتی جوان، احساس کرد که سلمان در کنارش است، آرامش یافت و چشم خود را گشود و عرض کرد: من نه دیوانه‌ام و نه حالت بی‌هوشی به من رخ داده است، بلکه در این بازار عبور می‌کردم، وقتی دیدم آهنها را روی سندانها گذاشته و می‌کوبند، به یاد این آیه قرآن افتادم.

 

«فَالَّذِینَ کَفَرُوا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِیابٌ مِنْ نارٍ یُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ الْحَمِیمُ * یُصْهَرُ بِهِ ما فِی بُطُونِهِمْ وَ الْجُلُودُ * وَ لَهُمْ مَقامِعُ مِنْ حَدِیدٍ»

 

(سوره حج، آیه 20ـ 23.)

برای کافران، لباسهایی از آتش بریده شود و آب سوزان بر سرهای آنها ریخته گردد، که شدت گرمی آن، اندرون و پوستشان را بسوزاند و برای آنها گرزهایی از آتش قرار داده شود.  

یاد این آیه مرا به این وضع درآورده است. محبت آن جوان با ایمان، در قلب سلمان راه یافت. او را به دوستی خود انتخاب کرد و همواره سلمان با او رفاقت داشت، تا وقتی که به وی خبر دادند دوستت در بستر مرگ قرار گرفته است.

سلمان به بالین او آمد و گفت: ای فرشته مرگ (عزراییل) با برادر من مهربانی کن.

صدایی شنیده شد که گفت: ای سلمان، من نسبت به هر شخص با ایمان، رفیق و مهربانم.


 

♥عـــابـــدوشیطــــان♥

 

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند.

همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند؟؟

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید...

من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم...

 نتیجه اخلاقی داستان:

کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجهه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد...

خدا...

  فردی چندگردو به رهگذری دادوگفت: بشکن وبخوروبرای من دعاکن!

  رهگذرگردوهاراشکست ولی دعانکرد.

  آن مردگفت: گردوهارامیخوری نوش جان،ولی من صدای دعای تورانشنیدم!

  رهگذرگفت:

  «مطمئن باش اگردرراه خدا داده ای،خدا خودش صدای شکستن گردو هارا شنیده است